زاویه‌ای بسیار بسته از زندگی خلیفه دوم (عمر)

علمای اهل سنت در کتب معتبرشان می نویسند :جناب عمربن‌خطاب از زمان جاهلیت علاقه شدیدی به شرب خمر داشته و با وجود این که آیات الهی در موضوع نهی از شرب مسکرات - به نقل‌هایی - در شأن وی نازل‌ می‌گردد و با وجود این که وی علنا اعلام ‌می‌کند که این پایان نوشیدن اوست (1)... با این حال او نمی‌تواند این عادت دیرینه خود را ترک‌ کند
و آن‌چه بسیار گزارش‌ شده اهتمام بی‌نظیرش به نوشیدن مسکرات است (2)که حتّی پیمانه لحظات احتضار او را نیز پر می‌کند و به نقل‌های تاریخی نبیذ همان نوشیدنی است که جناب خلیفه در بستر مرگ آن را می‌طلبد و می‌نوشد تا آن‌جا که از محل جراحت‌اش سرریز می‌شود (3)...
این زاویه‌ای بسیار بسته از زندگی فردی است که دوّمین خلیفه مسلمین پس از رسول خداست. از همین زاویه آیا او با کسی که در دامان رسول خدا صلّی الله علیه و آله پرورش یافته و خود را به نجاسات دوران جاهلی هرگز و هرگز نیالوده، می‌تواند برابری ‌کند؟

تنها ایه ای که در شان عمر نازل شده همین آیه است که عمر شراب مینوشید ودر نماز حاضر میشد  وآیه لاتقربوالصلواه وانتم بسکارا.خداوند به پیامبر فرمود به عمر بگو وقتی مست هستی درنماز حاضر مشو؟؟؟این اهل تسنن به کجای عمر میبالند؟؟؟؟؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 

 

1ـ سنن النسائی - النسائی - ج 8 - ص 286 – 287و سنن الترمذی - الترمذی - ج 4 - ص 319 – 320، ح5042 ، مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 1 - ص 53
قال أنبأنا الإمام أبو عبد الرحمن أحمد بن شعیب النسائی رحمه الله تعالى قال أنبأنا أبو داود قال حدثنا عبید الله ابن موسى قال أنبأنا إسرائیل عن أبی إسحاق عن أبی میسرة عن عمر رضی الله عنه قال لما نزل تحریم الخمر قال عمر اللهم بین لنا فی الخمر بیانا شافیا فنزلت الآیة التی فی البقرة ‹ صفحه 287 › فدعى عمر فقرئت علیه فقال عمر اللهم بین لنا فی الخمر بیانا شافیا فنزلت الآیة التی فی النساء یا أیها الذین آمنوا لا تقربوا الصلاة وأنتم سکارى فکان منادى رسول الله صلى الله علیه وسلم إذا أقام الصلاة نادى لا تقربوا الصلاة وأنتم سکارى فدعى عمر فقرئت علیه فقال اللهم بین لنا فی الخمر بیانا شافیا فنزلت الآیة التی فی المائدة فدعى عمر فقرئت علیه فلما بلغ فهل أنتم منتهون قال عمر رضی الله عنه انتهینا انتهینا
2ـ المصنف - ابن أبی شیبة الکوفی - ج 6 - ص 502
( 2 ) حدثنا أبو بکر قال حدثنا ابن مسهر عن الشیبانی عن حسان بن مخارق قال : بلغنی أن عمر بن الخطاب سائر رجلا فی سفر وکان صائما ، فلما أفطر أهوى إلى قربة لعمر معلقة فیها نبیذ قد خضخضها البعیر ، فشرب منها فسکر ، فضربه عمر الحد ، فقال له : إنما شربت من قربتک ، فقال له عمر : إنما جلدناک لسکرک .
کتاب الموطأ - الإمام مالک - ج 2 - ص 894
21 - وحدثنی عن مالک ، عن یحیى بن سعید ، عن عبد الرحمن بن القاسم ، أن أسلم مولى عمر بن الخطاب أخبره ، أنه زار عبد الله بن عیاش المخزومی فرأى عنده نبیذا وهو بطریق مکة . فقال له أسلم : إن هذا الشراب یحبه عمر بن الخطاب . فحمل عبد الله بن عیاش قدحا عظیما . فجاء به إلى عمر بن الخطاب فوضعه فی یدیه . فقربه عمر إلى فیه ثم رفع رأسه . فقال عمر : إن هذا لشراب طیب . فشرب منه . ثم ناوله رجلا عن یمینه . فلما أدبر عبد الله ، ناداه عمر بن الخطاب فقال : أأنت القائل لمکة خیر من المدینة ؟ فقال عبد الله : فقلت هی حرم الله وأمنه وفیها بیته . فقال عمر : لا أقول فی بیت الله ولا فی حرمه شیئا . ثم قال عمر : أأنت القائل لمکة خیر من المدینة ؟ قال : فقلت هی حرم الله وأمنه وفیها بیته . فقال عمر : لا أقول فی حرم الله ولا فی بیته شیئا . ثم انصرف .
3ـ الطبقات الکبرى - محمد بن سعد - ج 3 - ص 354، تاریخ مدینة دمشق - ابن عساکر - ج 44 - ص 430
قال أخبرنا محمد بن عبید والفضل بن دکین قالا أخبرنا هارون ابن أبی إبراهیم عن عبد الله بن عبید بن عمیر أن عمر بن الخطاب لما طعن قال له الناس یا أمیر المؤمنین لو شربت شربة فقال أسقونی نبیذا وکان من أحب الشراب إلیه قال فخرج النبیذ من جرحه مع صدید الدم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 22:45  توسط عاشق مولا  | 
علی از زبان علی علیه السلام

آنچه در ذیل می خوانید، بیست و سه ویژگی از مجموعه خصال و صفات الهی حضرت مولی الموحدین علی بن ابیطالب (علیه السلام) است. این ویژگی ها که در مناسبت های مختلف بر زبان حضرتش جاری گشته است، از میان سخنان آن حضرت گزینش شده است. تمام منابع این سخنان به همراه متن عربی آنها در کتاب ارزشمند" خاطرات امیرمومنان علیه السلام" ذکر شده است.
1. به خدا سوگند، نبی مکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا در میان امتش جانشین کرد و من پس از وی حجت خدا بر مردم هستم. همانا پذیرش ولایت و امامت من بر ساکنان آسمان ها همان گونه لازم گشته که بر اهل زمین واجب شده است.
فرشتگان از فضایل من سخن می گویند و ذکر مناقب من تسبیح ملائکه است.
ای مردم! از من پیروی کنید که شما را به راه حق می خوانم و به جانب چپ و راست منحرف نشوید که سرانجام آن گمراهی است.
2. منم وصی پیامبر شما، و خلیفه و پیشوای مومنان...
پیروانم را به بهشت رسانم و دشمنانم را به دوزخ افکنم.
منم شمشیر قهر خدا که بر دشمنان خدا فرود آید و سایه لطف و رحمت الهی که بر دوستان خدا گسترده است.
من علی بن ابی طالب فرزند عبدالمطلب و برادر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) شوی دخترش فاطمه و پدر حسن و حسین و جانشین او در تمام حالات هستم و دارای همه مناقب و مکارم و رازدار پیغمبرم.
ولادت در کعبه
3.
مریم مادرعیسی (علیه السلام) در بیت المقدس معتکف بود. وقتی که درد  زایمان بر او عارض گشت به وی گفتند: بیرون شو! اینجا خانه عبادت است نه خانه ولادت.
اما مادرم فاطمه بنت اسد، همین که خواست وضع حمل کند به کنار کعبه آمد و دیوار کعبه برایش شکافته شده و او را به درون خانه فرا خواندند.
(1)
مادرم به کعبه درآمد و مرا در میان خانه خدا بزاد. این افتخار و فضیلت ویژه ای است که نه پیش از من درباره کسی شنیده شده و نه پس از من برای کسی اتفاق خواهد افتاد.
4. از همان کودکی پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) مرا از پدرم برگرفت و من شریک آب و نان او شدم و پیوسته مونس و هم سخن وی بودم .
شجاعت امام
5.
من در جوانی، بزرگان عرب را به خاک مذلت نشاندم و شاخ های برآمده از تیره" ربیعه" و "مضر" را شکستم و شما مقام و منزلت مرا به سبب خویشی و منزلت مخصوص نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) می دانید. او مرا در کنار خود می نشانید و بر سینه خویش جای می داد و در بسترش می خوابانید و بوی خوش خود را به مشامم می رساند. هرگز از من دروغی در گفتار و خطا و لغزشی در رفتار ندید.
6. نام من در انجیل به" الیا" و در تورات  به" بری" و در زبور  به" اری" آمده است ... مادرم مرا"حیدر"(شیر) نامید و پدرم "ظهیر" نام نهاد وعرب به " علی" صدایم زد .
7. نه چندان بلند آفریده شده ام و نه چندان کوتاه بلکه پروردگارم مرا قامتی به اعتدال بخشید. اگر بر شخص کوتاه شمشیر فرود آورم از فرق سر دو نیمه گردد و اگر به بلند قد تیغ زنم، او را از عرض دو نیمه کنم.
کمال عقل و درایت
8.
خداوند در وجود من قوه عقل و درکی نهاده است که اگر آن را بر تمامی احمقان دنیا تقسیم کنند، همه آنان به عقل آیند و صاحبان اندیشه و خرد گردند.
 و چنان قدرتی به من عطا فرمود که اگر آن را بر همه ناتوان ها تقسیم کنند، در اثر آن همه قوی و نیرومند گردند.
و از شجاعت، چندان زهره ای در وجودم نهاده است که اگر آن را بر همه ترسوهای عالم توزیع کنند به دلاورانی بی باک بدل گردند.
موحد بودن اجداد امام
9.
به خدا سوگند، هرگز پدرانم در برابر بت به خاک نیافتادند ( و دامن پاک خود را به زشتی شرک نیالودند)... آنان پیوسته بر کیش ابراهیم (علیه السلام) خدا را پرستش کردند.
 عزت نفس
10.
پدرم در عین فقر و ناداری، آقا بود و تا آن روز شنیده نشد که فقیری بدان پایه از آقایی رسیده باشد.
11. در روز واپسین، حقیقت نور و روشنایی پدرم - جز انوار طیبه محمد و آل محمد(علیه السلام)- همه خلایق را تحت الشعاع قرار خواهد داد.
12. نخستین بار که پدرم مرا در حال نماز همراه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) دید، گفت: پسرم! از عموزاده خود جدا مشو؛ چه این که تو با پیوستن به او از انواع مهالک و سختی ها در امان خواهی بود . سپس گفت: راه مطمئن در همراهی محمد است.
13. من نخستین کس بودم که به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) گروید و نیز آخرین فرد بودم که از وی جدا گشت و او را به خاک سپرد.
14. هفت سال تمام، خدای را پرستش کردم پیش از آن که کسی از این امت به پرستش خدا پردازد. آواز فرشتگان را می شنیدم و روشنایی حضور آنان را می دیدم ( و این در حالی بود که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از دعوت علنی به اسلام خاموش بود).
15. من پیوسته در پی پیامبر روان بودم؛ چنانکه بچه در پی مادر.
هر روز برای من، از اخلاق خود نمونه ای آشکار می ساخت و مرا به پیروی از آن وامی داشت.
در سال ( چند روزی را) در غار " حرأ" خلوت می گزید( و به عبادت می پرداخت).
من او را می دیدم و جز من کسی او را نمی دید. آن روز جز خانه ای که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و خدیجه در آن بودند و من سومین آنان بودم؛ در هیچ خانه دیگری اسلام راه نیافته بود.
( همان روزها) روشنایی وحی و رسالت را می دیدم و عطر نبوت را در مشام خود حس می کردم.
16. من از میان مسلمین با هیچ کس به طور خصوصی رابطه نداشتم. تنها کسی که با او مانوس بودم و به او اعتماد داشتم و از مصاحبتش آرامش می یافتم و همواره خود را به او نزدیک می ساختم شخص رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بود. او مرا از کودکی در دامن خود پروراند و در بزرگی منزل و ماوا داد و هزینه زندگی مرا بر عهده گرفت. با وجود او، من از این که در پی یافتن کاری باشم و یا کسبی نمایم، بی نیاز بودم و زندگی خود وخانواده ام بر عهده آن جناب بود.
شاگرد خصوصی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)
17.
در هر صبح و شام یک نشست خصوصی با او داشتم که در این نشست احدی جز من و او شرکت نمی کرد. همه اصحاب آن حضرت این را می دانستند که پیامبر خدا جز با من با هیچ کس دیگری چنین دیدارهایی نداشته است. در این اوقات من با او بودم و هر جا که می رفت و از هر دری که سخن می گفت با او همراه و هماهنگ بودم . چه بسا این دیدار در منزل من صورت می گرفت و گاهی که این ملاقات در منزل او واقع می شد، چنانچه کسی غیر از ما حضور داشت، دستور می داد تا خارج شود. اگر این نشست در منزل ما بود، حضور فاطمه و فرزندانم را مزاحم نمی دید و آنان را به خروج از خانه وادار نمی کرد.
( در این کلاس خصوصی) از هر چه می خواستم می پرسیدم و آن بزرگوار با کمال گشاده رویی پاسخ می داد و چون پرسش ها پایان می گرفت و من خاموش می ماندم، خود سخن می گفت.
هیچ آیه ای نازل نمی شد، مگر آن که برایم می خواند و می فرمود که آنها را با خط خود بنویسم و موارد تاویل و تفسیر(ظاهر و باطن قرآن)، ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه، خاص و عام هر یک را برمی شمرد و تعلیم می نمود.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) دست بر سینه ام نهاد و از خدا خواست تا قلبم سرشار از فهم و دانش و حکمت و بینش گردد.
به برکت دعای آن حضرت، هرگز نشد آیه ای از  قرآن را که فرا گرفته بودم و دانشی که آموخته بودم، فراموش کنم.
(یک بار) به او گفتم پدر و مادرم فدایت، از هنگامی که برایم دعا کرده ای چیزی را فراموش نکرده ام - با آن که یادداشت نکردم - آنچه آموخته ام به یاد دارم . یا رسول الله! آیا این وضع برای همیشه ادامه خواهد داشت یا این که ممکن است در آینده دچار فراموشی گردم؟
فرمود: نه، هرگز برای تو جهل و فراموشی رخ نخواهد داد.
18. اگر در غیاب من آیه ای نازل می شد هنگامی که به حضور می رسیدم می فرمود: علی! در نبود تو این آیات نازل شده است سپس آنها را بر من می خواند ( و چنانچه تاویلی داشت) مرا از تاویل آن آگاه می ساخت.
19. روزی که پیامبرمان به نبوت مبعوث شد، من کوچکترین عضو خانواده بودم که به خدمت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) درآمدم و او را در خانه اش یار و مددکار شدم.
وقتی که دعوت خود را آشکار ساخت، ابتدا از فرزندان عبدالمطلب شروع کرد و بزرگ و کوچک آنها را به توحید و پرستش خدای یگانه فراخواند. به آنها گفت که از جانب پروردگار به نبوت مبعوث گشته است. اما خویشان آن حضرت سخنش را انکار کردند و دعوتش را هیچ انگاشتند و از وی دوری گزیدند و از جمع خویش براندند.
دیگر مردم که پذیرش نبوت آن حضرت برایشان سنگین و بزرگ آمده بود - از آن رو که قدرت فهم و رشد کافی نداشتند-  به مخالفت با وی و رویارویی با حضرتش بپا خاستند و تا توانستند در آزارش کوشیدند.
در این میان تنها کسی که دعوتش را پذیرفت و با سرعت به ندایش پاسخ گفت و هرگز در حقانیت حضرتش به تردید نیافتاد، من بودم. سه سال بر ما گذشت و احدی جز دختر خویلد، خدیجه (علیه السلام) به ما نپیوست... .
20. من پیشتر می پنداشتم که این فرمانروایان و اولیای امور هستند که بر مردم احجاف می کنند اما اکنون می بینم که این مردم هستند که بر امرای خود ستم می کنند. ( یعنی اگر در مورد دیگران چنین است که معمولاً امراء و حکام آنها در حقشان ستم می نمایند، در مورد من چنان شد که مردم بر من ظلم کردند).
21.  روزی که دامادی بهترین مردمان و افتخار همسری برترین بانوان جهان نصیبم گشت از مال دنیا بهره ای نداشتم. آن روز از بستری که بر آن بیاسایم محروم بودم. اما اکنون فقط مقدار صدقاتی که از میان اموال خود دارم اگر بخواهم بر تمامی بنی هاشم تقسیم کنم به همه خواهد رسید.
دعا برای فرزند
22.
به خدا سوگند، هرگز از درگاهش فرزندی که از جهت چهره و اندام، چنین و چنان باشند، مسئلت نکرده ام، بلکه همواره خواسته ام آن بوده است که به من فرزندانی عطا کند که همه از نیکان و صالحان و خدا ترس باشند، تا گاهی که به آنان می نگرم چشمانم روشنایی و فروغ گیرند.
23. تا رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) زنده بود، حسن، مرا ابوالحسین صدا می زد و حسین نیز ابوالحسن می خواند و هر دو جدشان را پدر صدا می زدند و پس از رحلت آن بزرگوار مرا پدر خواندند.
پی نوشت
1.
شنیده اید که به هنگام ولادت علی (علیه السلام) دیوار کعبه شکافته شد و راهی به اندازه عبور یک انسان بر سطح دیوار پدیدار گشت. آن شکاف پس از ورود مادر علی(علیه السلام) بر هم آمد و... اما آیا هیچ از خود پرسیده اید که مگر خانه کعبه در نداشت؟ و مگر میزبان علی(علیه السلام) نمی توانست با گشودن در، قدم مهمان خود را گرامی بدارد؟ و مگر...
پاسخ مثبت است. اما در آن صورت اهمیت و عظمت قصه لوث می گشت و محملی برای بهانه جویان و بدخواهان پیدا می شد تا قضیه را عادی جلوه دهند و بگویند:
" شاید قفل در کعبه باز بوده و کلید دار از بستن آن غلفت ورزیده و مادر علی(علیه السلام) هم با مختصر فشاری که بر در وارد آورده است، در باز شده و وی توانسته است به درون کعبه راه یابد..."
اما خدای علی(علیه السلام) که بر مظلومیت های او واقف است، خواست تا با شکافتن دیوار کعبه و پذیرایی سه روزه از مولود کعبه و غیرعادی جلوه دادن ولادت او، زبان توجیه بهانه جویان برای همیشه بسته شود و صلای مجد وعظمت علی(علیه السلام) از همان بدو تولد طنین انداز عالمیان باشد.
 
برگرفته از کتاب" خاطرات امیرمومنان(علیه السلام)" از انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی قم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 22:34  توسط عاشق مولا  | 
امشب این دل یاد مولا می کند
لیلة القدر است احیا می کند

چشم دل اختر شماری میکند
آسمان هم بی قراری می کند

راستی این دومین مرگ علی است
این شهید ضرب یک شمشیر نیست

اولینش در مدینه روی داد
گرچه در کوفه علی از پا فتاد

بود آنجا اولین مرگ علی
کز نفس افتاد گلبرگ علی

یاعلی ای از تو عدل حق پدید
ذوالفقارت نصّ انزلنال الحدید

ای همه آیات قرآن آیه ات
هستی هست آفرین سرمایه ات

آب رحمت جوشد از سرمایه ات
عشق مدیون حسین و زینبت

ای پیام حق پیامت یا علی
مستی مستان ز جامت یا علی

حکم تو حکم خدائی می کند
دست تو مشکل گشائی می کند

ای جنان ای کوثر ای باغ بهشت
ای بفرمانت قضا و سرنوشت

بی تولایت عبادت با طل است
دل که شد بی مهرتوآب وگل است

هر دل عاشق که یادت میکند
بی گمان حق را عبادت میکند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 22:25  توسط عاشق مولا  | 
از علی بانگ اذان امشب به گوش ما نیامد
مسجد کوفه پر از جمعیت و مولا نیامد

نخل های کوفه می گریند و می گوین باهم
آنکه بود از اشکِ چشمش آبیار ما نیامد

پیر نابینای مسکینی چنین می گفت امشب
ای خدا یار منه مسکین نابینا نیامد

کودکی با کودی می گفت من بی شام خفتم
آنکه بر ما شام می آورد آمد یا نیامد؟

دامن مادر گرفته گوشه ویرانه طفلی
گوید ای مادر بگو امشب چرا بابا نیامد

با صدای پای او لبهای ما می گشت خندان
چشم ما گریان شد و از او صدای پا نیامد

چاه گوید من از آن مولا هزاران راز دارم
راز دار در میان جامعه تنها نیامد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 22:20  توسط عاشق مولا  | 
تا صورت پیوند جهان بود علی بود                           

تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود            

شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود                 

سلطان سخا و کرم و جود علی بود          

هم آدم و هم شیث و هم ایوب و هم ادریس       

هم یوسف و هم یونس و هم هود علی بود        

هم موسی و هم عیسی و هم خضر و هم الیاس            

هم صالح پیغمبر و داود علی بود            

مسجود ملایک که شد آدم ز علی شد         


در قبله محمدص بود و مقصود علی بود        

آن عارف سجاد که خاک درش از قدر         

بر کنگره عرش بیفزود علی بود          

آن شاه سر افراز که اندر ره اسلام       

تا کار نشد راست نیاسود علی بود       

آن شیر دلاور که بهر طمع نفس          

بر خوان جهان پنجه نیالود علی بود            

آن قلعه گشایی که در قلعه خیبر         

برکند به یک حمله و بگشود علی بود         

موسی و عصا و ید بیضا و نبوت             

در مصر به فرعون که بنمود علی بود             

عیسی به وجود آمد و فی الحال سخن گفت         

آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود        

جبرییل که آمد ز بر خالق بی چون           

در پیش محمد  شد و مقصود علی بود        

این کفر نباشد سخن کفر نه این است          

تا هست علی باشد و تا بود علی بود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 22:14  توسط عاشق مولا  | 

اگر پرده به کنار رود، بر یقین من افزوده نمی شود.

حال خلد و حجیم دانستم به یقین آن چنان که می باید
گر حجاب از میانه برگیرند آن یقین ذره ای نیفزاید

رشیدالدین وطواط

پرده را گر ز پیش بردارند مر مرا در یقین نیفزاید
زانکه امروز کار فردا را آنچنان دیده ام که می باید

محمدبن غازی ملطیوی

مردم خفتگانند؛ چون بمیرند بیدار می شوند.

مردمان غافلند از عُقبی همه گویی به خفتگان مانند
ضرر غفلتی که می ورزند چون بمیرند آنگهی دانند

رشیدالدین وطو

از این خواب اگر کوته است ار دراز گِه مرگ بیدار گردیم باز

اسدی طوسی

تا چنین زنده ای تو در خوابی چون بمیری تمام دریابی

اوحدی

گفت مرد خرد در این معنی که سخن های اوست چون فتوی
خفته اند آدمی ز حرص و غلو مرگ چون رخ نمود «فانتبهوا»

حدیقه سنایی

مردم به زمانه خویش شبیه ترند تا به پدران خویش.

خلق را نیست سیرت پدران همه بر سیرت زمانه روند
دوستند آن که را زمانه نواخت دشمنند آن که را زمانه فکند

رشیدالدین وطواط

سربه سرخلق جهان مانند دَورند ای پسر نیستند از صد یکی ماننده جدّ و پدر

عادل بن علی شیرازی

آن که قدر و اندازه خویش بشناسد، هلاک نمی شود.

هرکه مقدار خویشتن بشناخت از همه حادثات ایمن گشت
از مضیق غرور بیرون جست در مقام سرور ساکن گشت

رشیدالدین وطواط

گرفتی از سر غفلت کم خویش نمی دانی بهای یک دم خویش
از این غفلت چو فردا گردی آگاه پشیمانی ندارد سودت آنگاه

عطار نیشابوری

ارزش هرکس به اندازه چیزی است که آن را نیکو می داند.

قیمت تو در آن قَدَر علم است که تن خود بدان بیارایی
خلق در قیمتت بیفزایند چون تو در علم خود بیفزایی

رشیدالدین وطواط

قیمت هرکس به قدر علم اوست همچنین گفته است امیرالمؤمنین

ناصرخسرو

شرف و قیمت و قدر تو به فضل و هنر است نه به دیدار و به دینار و به سود و به زیان

فرّخی

هرکه خود را بشناسد، پروردگار خویش را خواهد شناخت.

بر وجود خدای، عزّ و جلّ هست نفس تو حجتی قاطع
چون بدانی تو نفس را، دانی کوست مصنوع و ایزدش صانع

رشیدالدین وطواط

چون گوهر خویش را ندانستی مر خالق خویش را کجا دانی

ناصرخسرو

چون تو در علم خود زبون باشی عارف کردگار چون باشی

سنایی

مرد در زیر زبانش پنهان است.

مرد پنهان بود به زیر زبان چون بگوید سخن بدانندش
خوب گوید، لبیب گویندش زشت گوید، سفیه خوانندش

رشیدالدین وطواط

تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد

سعدی

زبان در دهان ای خردمند چیست کلید درِ گنج صاحب هنر
چون در بسته باشد چه داند کسی که جوهرفروش است یا پیله ور

سعدی

آدمی مخفی است در زیر زبان این زبان پرده است بر درگاه جان

مولوی

با هر سخنی که گفت برهان شده مرد کش پایه به چاه یا به کیهان شده مرد
پس حرف همان است که مولا فرمود «در زیر زبان خویش پنهان شده مرد»

شهریار

پرده گشایِ عقلِ هر آن کس بود سخن بتوان شناخت نیک و بد هرکس از کلام

لامع

هنر به دست بیان است از اختیار سخن چنان که زیر زبان است پایگاه رجال

عنصری

حال متکلم از کلامش پیداست از کوزه همان برون تراود که در اوست

شیخ بهایی

سخن آوای هرچه بردارد مایه خویش از او پدید آرد
بنماید به خلق پایه خویش آگهی شان دهد ز مایه خویش
گرچه مردی بزرگوار بود در معانی سخن گزار بود
تا نگوید سخن ندانندش خیره و عمرسار خوانندش
مرد زیر زبان بود پنهان سایر است این مثل به گرد جهان

هرکه زبان او خوش باشد، برادران او بسیار باشند.

گر زبانت خوش است جمله خلق در مودّت برادران تواند
ور زبانت بدست، در خانه خصمِ جانِ تو چاکرانِ تواند

رشیدالدین وطواط

همی تا توانی سخن نرم دار دل مردمان با سخن گرم دار
کسی را میازار در گفتگوی به کین و زیان کسان ره مپوی

ملک الشعرای بهار

خوب گفتن پیشه کن با هرکسی کاین برون آهنجد از دل بیخ کین
مر سخن را گندمین و چرب کن گر نداری نان چرب و گندمین
خوب گفتار ای پسر بیرون برد از میان ابروی دشمنْت چین

ناصرخسرو

با نیکی کردن آزاد بنده می شود [و راه خدمتکاری می پوید].

گرت باید که پیش تو باشند سروران جهان سرافکنده
مردمی کن که مردمی کردن مرد آزاد را کند بنده

رشیدالدین وطواط

بشارت ده مال بخیل را به میراث خوار یا آفتی از روزگار.

هرکه را مال هست و خوردن نیست او از آن مال بهره کی دارد
یا به تاراج حادثات دهد یا به میراث خوار بگذارد

رشیدالدین وطواط

بخل نخلی است دخل آن همه خار خار آن جان خستگان آزار
بخل نخلی است نوش آن همه نیش جگر خستگان ز نیشش ریش
هیچ گه بر در بخیل مرو به عزیزی او ذلیل مشو

جامی

هرکه بر خویشتن نبخشاید گر نبخشد کسی بر او، شاید

سعدی

گر تو را مال و جاه و تمکین است حادث و وارث از پی این است

سنایی

روز و شب منتظر حادث و وارث باشد هرکجا آزوَری ضابط و زرداری هست

ابن یمین فریومدی

نگاه نکن که می گوید؛ ببین چه می گوید.

شرف قائل و خساسست او در سخن کی کنند هیچ اثر
تو سخن را نگر که حالش چیست در گزارنده سخن منگر

رشیدالدین وطواط

سپردن به گفتار گوینده گوش به تن نوش یابی، به دل رای و هوش
سخنگوی چون برگشاید سَخُن بمان تا بگوید، تو تندی مکن
سخن بشنو و بهترین یادگیر نگر تا کدام آیدت دلپذیر

فردوسی

زاری کردن به وقت بلا، تمامی محنت است؛ [چرا که موجب محرومیت از ثواب الهی می شود].

در بلیت جزع مکن که جزع به تمامی دلت کند رنجور
هیچ رنجی تمام تر زان نیست کز ثواب خدای مانی دور

رشیدالدین

گر هزارت غم بود با کس نگویی زینهار ای برادر تا نبینی غمگسار خویش را

سعدی

با وجود ستم، هیچ پیروزی ای وجود ندارد.

هرکه از راه بَغْی چیزی جُست ظفر از راه او عنان برتافت
ور ظفر یافت منفعت نگرفت پس چنان است آن ظفر که نیافت

رشیدالدین وطواط

با بودن خودخواهی، ستایشی هم نیست؛ [یعنی هرکه خودخواه باشد، مردم ستایش او نمی گویند و دوستی او نمی جویند].

هرکه را کبر پیشه شد همه خلق در محافل جفای او گویند
و ان که بر مَنْهج تواضع رفت همه عالم ثنای او گویند

رشیدالدین وطواط

تا به کی سرْ پر غرور از گفتنِ ما داشتن تا به کی بر دل سرور از گفتنِ من داشتن

اختر خراسانی

با بودن بخل، هیچ نیکویی نیست [یعنی مردم نسبت به آن که بخیل باشد، نیکی نمی کنند، یا بخل و نیکی با هم جمع نمی شوند].

هرکه را بخل پیشه شد، دگران نیست ممکن که طاعتش دارند
حق گزاری است طاعت و او را نبُوَد حق، چگونه بگزارند

رشیدالدین وطواط

بخیلی مکن هیچ اگر مردمی همانا که کم باشی از آدمی

فردوسی

هرکه بر خویشتن نبخشاید گر نبخشد کسی بر او، شاید

سعدی

از بخیل چنان کند پرهیز که خردمندِ پارسا ز حرام

فرخی

بسیار غذا خوردن مانع تندرستی است.

نشود جمع هیچ مردم را تندرستی و خوردنِ بسیار
مذهب خویش ساز کم خوردن گرْت جان عزیز هست به کار

رشیدالدین وطواط

خوردن برای زیستن و ذکر کردن است تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است

سعدی

مشو در خورش تند و بسیار خوار به خوان کسان دست کوتاه دار
به هر خوردنی دست منما دراز از آن خور کجا هست پیشت فراز

ملک الشعرای بهار

طعام افزون مخور ناگاه و ناساز که آن افزون تو را بی شک خورد باز

عطار

اشک چون شنگرف اسرار دل است سیر خوردن چیست؟ زنگار دل است

عطار

هرکه بر تن می فزاید نور جان کم می کند می گذارم «فیض» تن تا نور جان آید مرا

فیض کاشانی

سالاری و بزرگی با بی ادبی جمع نمی شود.

بی ادب مرد کی شود مهتر گرچه او را جلالت نسب است
با ادب باش تا بزرگ شوی که بزرگی نتیجه ادب است

رشیدالدین وطواط

بی ادب تنها نه خود را داشت بد بلکه آتش در همه افاق زد

مولوی

سرمایه بزرگی و دولت بود ادب کاهنده مشقت و زحمت بود ادب
چندان که گشته بی ادبی شاهد غرور صد آن قدر دلیل کیاست بود ادب
کی می رسد ز بی ادبی مرد ره به جای چون هادی طریق نبالت بود ادب
می کوش در جهان که عزیز جهان شوی چون منتج فواید عزت بود ادب
داری اگر هوای بزرگی ادیب باش مستلزم فنون کرامت بود ادب

لامع

با ادب را ادب سپاه بس است بی ادب با هزار کس تنهاست

ابوالحسن شهید

مهر محکم شود ز خوش خویی دوستی کم کند تُرُش رویی
خُلق خوش خَلق را شکار کند صفتی بیش از این چه کار کند

اوحدی

پرهیزگاری (و دوری از حرام) با حرص و آز جمع نمی شود.

حرص سوی محرمات کشد خنک آن را که حرص را بگذاشت
گر نخواهی که در حرام افتی دست از حرص می بباید داشت

رشیدالدین وطواط

با بودن حسد، هیچ آسایش وجود نخواهد داشت.

از حسد دور باش و شاد بزی با حسد هیچ کس نباشد شاد
گر طرب را نکاح خواهی کرد مر حسد را طلاق باید داد

رشیدالدین وطواط

توانم آن که نیازارم اندرون کسی حسود را چه کنم کو ز خود به رنج در است
بمیر تا برهی ای حسود کاین رنجی است که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست

سعدی

چو چیره شود بر دل مرد رشک یکی دردمندی بود بی پزشک

فردوسی

وگر ز درد بترسی حسد مکن که حکیم مثل زند که حسد هست درد بی درمان

عنصری

نَبُود چاره حسودان دغا را ز حسد حسد آن است که هرگز نپذیرد درمان

فرّخی

حسد آنجا که آتش افروزد خرمن عقل و عافیت سوزد

میرظهیرالدین مرعشی

الا تا نخواهی بلا بر حسود که آن بخت برگشته خود در بلاست
چه حاجت که با او کنی دشمنی که او را چنین دشمنی در قفاست

سعدی

خان ومان ها از حسد گردد خراب بازِ شاهی از حسد گردد غُراب
خاک شو مردان حق را زیرپا خاک بر سر کن حسد را همچو ما

مولوی

دوستی با لجاجت جمع نمی شود؛ [یعنی مردم از حسود می گریزند و از دوستی کردن با او می پرهیزند].

ابله است آن که فعل اوست لجاج ابلهی را کجا علاج بود
تا توانی لجاج پیشه مگیر کافتِ دوستی لجاج بود

رشیدالدین وطواط

سالاری و آقایی با کینه جویی نمی سازد.

صولت انتقام از مردم دولت مهتری کند باطل
از ره انتقام یکسو شو تا نمانی ز مهتری عاطل

رشیدالدین وطواط

گر از کس دل شاه کین آورد همی رخنه در داد و دین آورد
دل پادشا گر گراید به مهر برو کارها تازه دارد سپهر
چو خواهد که بستایدش پارسا نهد خشم و کین تا شود پادشا

فردوسی

درون را پاک دار از کین مردم که کین داری نشد آیین مردم

عطار نیشابوری

تندی مکن که رشته چل ساله دوستی در حال بگسلد چو شود تند آدمی
هموار و نرم باش که شیر درنده را زیر قلاده بُرد توان با ملایمی

ملک الشعرای بهار

دید و بازدید [دوستان و خویشاوندان] با بدخویی نمی سازد [و مستلزم گشاده رویی و خوشخویی است].

چون زیارت کنی عزیزی را روی خوش دار و خوی از آن خوش تر
چه اگر بدخویی کنی آنجا آن زیارت شود هَبا و هَدَر

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1392ساعت 0:24  توسط عاشق مولا  | 
ابوزبیرگوید:ازجابربن عبدالله پرسیدم:آیاعلی(ع)دارای معجزه یانشانه هایی

بود؟

گفت:آری سوگندبه خدا!آن حضرت دارای معجزه هایی روشن بودکه

گروههایی دراجتماعات شاهدآنهابودند،جزشخص معاندآن علائم راانکارنمی

کندوجزکافرکسی آنهاراکتمان نمی کند،ازجمله آن معجزات این بودکه روزی

درمسیری باحضرتش همسفربودیم حضرت فرمود:

برویم تادرزیرسایه این درخت سدردورکعت نمازبخوانیم.

مارفتیم وبه کناردرخت رسیده ونشستیم،حضرت مشغول نمازشدوشروع به

رکوع وسجودنمود.مامیدیدیمآنگاه که حضرت به رکوع میرفت درخت سدرنیزبه

رکوع میرفت وبه هنگام سجده درخت نیزسجده می نمود،وبه هنگام قیام

امام قیام می نمود.چون این منظره رادیدیم شگفت زده گشته ومنتظرشدیم

تاحضرت نمازش رابه پایان رساند.آنگاه که نمازش به پایان رسیددعاکردو

فرمود:"الهمٌ صلٌ علی محٌمدوآل محٌمد"

"خداوندا!برمحمدوخاندان محمددرودفرست"

دراین هنگام شاخه های درخت(به قدرت خداوندبه سخن درآمده)

وگفتند:آمین آمین.

سپس فرمود:"اللهمٌ صلٌ علی شیعة محمٌدوآل محمٌد" "خداوندا!برشیعیان

محمٌدوخاندان محمٌددرودفرست"

دراین موقع برگهاوشاخه های ضخیم ونازک درخت(به قدرت خداوندبه سخن

درآمده)وگفتند:آمین آمین.

سپس فرمود:"الهمٌ العن مبغضي محمٌدوآل محمٌد،ومبغضي شیعة محمٌدوآل

محمٌد" "خداوندا!بردشمنان محمٌدوخاندان محمٌدودشمنان شیعیان آنان لعنت

کن"

بازدراین هنگام برگهاوشاخه های ضخیم ونازک می گفتند:آمین آمین.

منبع:کتاب الثاقب فی مناقب

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 22:49  توسط عاشق مولا  | 

شب اول قبر به روایت شاهد زنده

علامه سید محمد حسین طباطبائی صاحب تفسیر المیزان نقل كردند كه: استاد ما عارف برجسته «حاج میرزا علی آقا قاضی» می‏گفت:

در نجف اشرف در نزدیكی منزل ما، مادر یكی از دخترهای اَفَنْدی‏ها (سنی‏های دولت عثمانی) فوت كرد.

این دختر در مرگ مادر، بسیار ضجه و گریه می‏كرد و جداً ناراحت بود، و با تشییع كنندگان تا كنار قبر مادر آمد و آنقدر گریه و ناله كرد كه همه حاضران به گریه افتادند.

هنگامی كه جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند، دختر فریاد می‏زد: من از مادرم جدا نمی‏شوم هر چه خواستند او را آرام كنند، مفید واقع نشد؛ دیدند اگر بخواهند با اجبار دختر را از مادر جدا كنند، ممكن است جانش به خطر بیفتد. سرانجام بنا شد دختر را در قبر مادرش بخوابانند، و دختر هم پهلوی بدن مادر در قبر بماند، ولی روی قبر را از خاك انباشته نكنند، و فقط روی قبر را با تخته‏ای بپوشانند و دریچه‏ای هم بگذارند تا دختر نمیرد و هر وقت خواست از آن دریچه بیرون آید.

دختر در شب اول قبر، كنار مادر خوابید، فردا آمدند و سرپوش را برداشتند تا ببینند بر سر دختر چه آمده است، دیدند تمام موهای سرش سفیده شده است.

پرسیدند چرا این طور شده‏ ای؟

در پاسخ گفت: شب كنار جنازه مادرم در قبر خوابیدم، ناگاه دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف ایستادند و شخص محترمی هم آمد و در وسط ایستاد، آن دو فرشته مشغول سؤال از عقائد مادرم شدند و او جواب می‏داد، سؤال از توحید نمودند، جواب درست داد، سؤال از نبوت نمودند، جواب درست داد كه پیامبر من محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله و سلم)است.

تا این كه پرسیدند: امام تو كیست؟

آن مرد محترم كه در وسط ایستاده بود گفت: «لَسْتُ لَها بِاِمامِ؛ من امام او نیستم»

در این هنگام آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند كه آتش آن به سوی آسمان زبانه می‏كشید.

من بر اثر وحشت و ترس زیاد به این وضع كه می‏بینید كه همه موهای سرم سفید شده در آمدم 

مرحوم قاضی می‏فرمود: چون تمام طایفه آن دختر، در مذهب اهل تسنن بودند، تحت تأثیر این واقعه قرار گرفته و شیعه شدند (زیرا این واقعه با مذهب تشیع، تطبیق می‏كرد و آن شخصی كه همراه با فرشتگان بوده و گفته بود من امام آن زن نیستم، حضرت علی (علیه السلام) بوده‏اند) و خود آن دختر، جلوتر از آنها به مذهب تشیع، اعتقاد پیدا كرد.

نقل از کتاب داستان دوستان.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1391ساعت 23:4  توسط عاشق مولا  | 
 

مقدمه

پروانۀ حق همواره بر گرد شمع وجود علي عليه‌السلام در گردش است، كه فرمود: عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ يَدُورُ حَيْثُمَا دَار، در ادامه به چند آيه كه در كتاب حضرت حق راجع به امام علي عليه‌السلام نازل شده اشاره‌اي خواهيم داشت.

آیه‌ای که فقط حضرت علی «علیه السلام» به آن عمل نمود.

در قرآن آیه‏ای است که فقط و فقط حضرت علی «علیه السلام» به آن عمل نموده است و هیچ کس جز ایشان به این آیه عمل نکرده، فخر رازی در تفسیرش می‏نویسد: از حضرت علی «علیه السلام» روایت شده که فرمودند: در کتاب خدا آیه‏ای می باشد که عمل نکرد به آن احدی بعد از من. من یک دینار داشتم آن را به ده درهم تبدیل کردم، پیش از نجوی با پیامبر دو درهمش را صدقه دادم. پس از آن آیه نسخ شد و لذا هيچ كس به آن آيه عمل نکرد. آيه را با هم می خوانیم:

يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً ذلِكَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ أَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ؛ ای کسانی که ایمان آورده‏اید هنگامی که خواستید با رسول خدا نجوی کنید، قبل از آن صدقه بدهید، این برای شما بهتر و پاکیزه تر است و اگر توانایی نداشته باشید خداوند غفور و رحیم است. (سوره مجادله آيه 12)

این آیه زمانی نازل شد که گروهی از مردم، خصوصاً از اغنیا مرتباً مزاحم پیامبر می‏شدند و با ایشان نجوی می‏کردند، کاری که مایه اندوه دیگران و کسب امتیاز بی دلیل برای اینان بود بعلاوه موجب تضییع اوقات گرانبهای پیامبر «صلی الله علیه وآله وسلم» می‏شد. این آیه هم آزمونی برای این افراد و هم کمکی به مستمندان و وسیله مؤثری برای کم کردن مزاحمت‌ها بود.

جالب اینکه این دستور تأثیر عجیبی گذاشت و آزمون جالبی شد و همگی جز یک نفر از دادن صدقه و نجوی خودداری کردند و او امیر المؤمنین علی «علیه السلام» بود.

اینجا بود که آنچه لازم بود روشن شود و آنچه مسلمانان باید از این دستور بفهمند و درس بگیرند معلوم شد. اما بعضی با قبول این موضوع اصرار دارند که فضیلت بودن آن را برای امیر المومنین «علیه السلام» انکار کنند، (از جمله فخر رازی) که می‏گوید: اگر بزرگان صحابه به این کار اقدام نکردند نیازی به آن ندیدند، یا وقت کافی نداشتند یا فکر می کردند این کار باعث ناراحتی فقرا می شود و ... .

به نظر می رسد که گویا ایشان در متن آیه بعد دقت نفرموده‏اند که خداوند به عنوان سرزنش می فرماید: أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تابَ اللَّهُ عَلَيْكُم‏؛ آیا از فقر ترسیدید که قبل از نجوا صدقه ندادید و بخل کردید؟ حتی در ذیل آیه تعبیر به توبه می‏کند و از این جا روشن می‏شود که اقدام بر صدقه و نجوی با پیامبر «صلی الله علیه وآله وسلم» کار مطلوبی بوده و گرنه سرزنش و توبه نداشت.

مقایسه!

«حلیمه سعدیه» مادر رضاعی رسول خدا «صلی الله علیه وآله وسلم» بود. او دختری داشت به نام حره که از شیعیان و دوست داران حضرت علی «علیه اسلام» بود. در زمان پیری، وی روزی به مجلس «حجاج» رفت. حجاج به او گفت:

شنیده‌ام تو عقیده داری «علی بن ابیطالب علیه السلام» از صحابه برتر است؟ حره گفت: هر که این حرف را زده، دروغ گفته است. زیرا من عقیده دارم که امیر المؤمنین نه تنها بر صحابه، بلکه بر تمام پیامبران به غیر از رسول اکرم «صلی الله علیه وآله وسلم» برتری دارد.

حجاج با شنیدن این اعتراف، جسورانه فریاد زد: وای بر تو! آیا علی «علیه السلام» را از پیامبران اولوالعزم برتر می‏دانی؟

حره پاسخ داد: من او را برتر نمی‏دانم، بلکه خداوند او را بر تمام انبیا برتری داده و به این مورد در قرآن نیز گواهی داده است.

حجاج گفت: اگر بتوانی این موضوع را از قرآن اثبات نمایی نجات می‏یابی و گرنه دستور می‏دهم که در همین مجلس گردن تو را بزنند.

حره: برای اثبات حرفم حاضرم و بر این عقیده پا فشاری می‏کنم.

اما راجع به حضرت آدم «علیه السلام» قرآن می فرماید: چون آن حضرت به درخت ممنوعه نزدیک شد، خداوند عمل او را نپذیرفت، {و حضرت آدم را ظالم خواند.} اما خداوند در قرآن خطاب به حضرت علی «علیه السلام» می‏فرماید: عمل شما خانواده عصمت و طهارت مقبول درگاه پروردگار است.

در جایی دیگر می گوید که خداوند به حضرت آدم «علیه السلام» فرمود: به این درخت نزدیک نشوید. ولی حضرت آدم ترک اولی و به آن درخت نزدیک شد و از میوه آن چید، اما خداوند همه چیز دنیا را برای امیر المؤمنین حلال کرد اما حضرت به دنیا نزدیک نشد.

اما راجع به حضرت نوح «علیه السلام» خداوند در قرآن می‏فرماید: او دارای زن بدکار و کافر بود. در حالی که حضرت علی «علیه السلام» همسری داشت که خداوند رضای خود را در رضای او قرار داده بود.

اما درباره حضرت ابراهیم «علیه السلام» وی به خداوند عرض کرد: خداوندا به من نشان بده که چگونه مردگان را زنده می کنی؟

خداوند فرمود: مگر ایمان نیاورده‏ای؟

حضرت ابراهیم عرض کردند: ایمان آورده‏ام ولی می‏خواهم قلبم مطمئن شود. اما امیر المومنین «علیه السلام» فرمودند: اگر پرده‏ها عقب رود تا غیب را ببینم برای من هیچ فرقی نمی‌کند و به یقینم افزوده نمی‌گردد. یعنی حضرت امیر به قدری به قیامت ایمان دارد که گویی هر لحظه قیامت را می‌بینند.

اما در مورد حضرت موسی «علیه السلام» وقتی خداوند به او امر کرد که برای دعوت فرعون برود حضرت موسی گفت: می‏ترسم مرا بکشد چون یک نفر از آنها را کشته‏ام.

در حالی که در آن شب که کفار تصمیم گرفتند رسول اکرم «صلی الله علیه وآله» را به قتل برسانند و چهل نفر شمشیر زن دور خانه پیغمبر جمع شده بودند، پیامبر اکرم «صلی الله علیه وآله» فرمود: یا علی! آیا جای من می‏خوابی؟

حضرت علی «علیه السلام» عرض کردند: آیا جان شما در امان خواهد بود؟

پیامبر فرمود: آری.

امیر المؤمنین عرض کردند: جان من به فدای شما و حضرت در بستر پیامبر خوابید و نترسید.

درباره حضرت عیسی «علیه السلام» در روایت داریم که حضرت مریم در عبادتگاه زندگی می‏کرد وقتی وضع حملش نزدیک شد ندا رسید که اینجا عبادتگاه است نه زایشگاه. در نتیجه حضرت مریم از مسجد القصی بیرون رفت و در بیابان کنار درختی وضع حمل نمود. اما وقتی مادر حضرت علی «علیه السلام» ایشان را حامله بود پرده کعبه را گرفت و خداوند را به حق مولودش قسم داد، ناگهان کعبه شکافته شد و ایشان در داخل خانه خدا که اکنون قبله مسلمانان جهان است حضرت علی «علیه السلام» را به دنیا آوردند.

به هر صورت حجاج خونخوار و ستمگر به قدری از این سخنان مبهوت شد که علاوه بر اینکه به حره آزاری نرساند بلکه به او خلعت و پاداش هم داد.

کدامین روز؟

پیامبر اکرم «صلی الله علیه وآله» بیست و سه سال به رسالت مشغول بودند، هر سال سیصد و شصت و پنج روز است، پس مجموعاً ایام رسالت پیامبر تقریباً هشت هزار و سیصد و نود پنج روز می‏شود.

در یکی از آیه‏ها نازل شد که:

1-      امروز تمام کفار از شما مسلمانان مأیوس شدند؛ «ألیوم یئس الذین کفروا من دینکم»

2-      امروز دین شما را کامل نمودم؛ «الیوم أکملت لکم دینکم»

3-      امروز نعمتهای خود را بر شما تمام کردم؛ «و أتممت علیکم نعمتی»

4-      امروز مکتب اسلام را برای شما به عنوان یک دین پذیرفتم؛ «ورضیت لکم الاسلام دینا»

آنچه مسلم است، این است که این روز از روزهای عادی نیست بلکه از روزهای مهم و حساس می‏باشد، ما روزهای حساس ایام بعثت را نام می‏بریم تا ببینیم این آیه با کدام یک قابل تطبیق است.

1-      آیا روز اول مبعث است؟

هرگز، زیرا روز اول نه دین کامل شده بود و نه کفار مأیوس شده بودند.

2-      آیا روز تبلیغ علنی اسلام است که پیامبر بعد از سه سال فعالیتهای مخفیانه به فرمان خدا مأمور شد دعوت خود را آشکار کند؟

 هرگز، زیرا آن روز تازه آغاز راه بود و هنوز کاری انجام نگرفته بود.

3-      آیا روز هجرت یا تولد حضرت زهرا «سلام الله علیها» و یا روز فتح، در جنگ بدر است؟

هرگز، زیرا سالها بعد از هجرت و جنگ بدر و تولد حضرت زهرا «سلام الله علیها» بر پیامبر آیاتی نازل می شد و نباید آن روزها را روز اکمال دین دانست.

4-   آیا می‏توان آن روزی را که خدا با این چهار وصف بیان فرموده، روز فتح مکه، در سال هشتم هجرت یا روز تصفیه زائران مشرک مکه، در سال نهم دانست؟

هرگز، زیرا در فتح مکه تنها کفار مکه مأیوس شدند، نه همه کفار، و تازه از سال هشتم تا سال دهم که پیغمبر رحلت فرمود دهها آیه و دستور نازل شد و لذا نمی‏توان سال هشتم را سال اکمال دین و اتمام نعمت دانست.

5-      آیا ممکن است آن روز، روز عرفه‌ای باشد که پیامبر با مردم در حج مشغول انجام مراسم حج بودند؟

هرگز، زیرا انجام مراسم حج همراه پیامبر جزئی از دین است نه تمام دین.

کوتاه سخن آنکه ما باید کنجکاوی کنیم تا ببینیم آن روز کدام است؟ بعد از بررسی روزها بر می‏خوریم به روز غدیرخم که هشت روز بعد از عید غدیر و عید قربان است. تقریباً دو ماه و نیم قبل از وفات پیامبر بود که ایشان با مردم مراسم حج را انجام دادند و بر می‏گشتند که رسیدند به منطقه‏ای که مردم از هم جدا می شدند و اهل هر منطقه‏ای به سوی سرزمین خود باز می‏گشتند که دستور نصب حضرت علی «علیه اسلام» آمد و پیامبر حضرت علی «علیه اسلام» را از طرف خدا برای رهبری امت نصب فرمود و آیه سه از سورۀ مائده نازل شد که:

1-   امروز کفار مأیوس شدند، زیرا تهمت های – شاعر، ساحر و مجنون – کفار نتوانست کاری کند، جنگهای بدر و خیبر و خندق و ... هم به سود اسلام تمام شد و توطئه‏ها هم خنثی گشت، تنها روزنه امید کفار مرگ پیامبر بود چون پیش خود حساب کرده بودند که پیامبر پیر شده و فرزند پسر هم ندارد و جانشین هم تعیین نکرده، با مرگ او سر و صداها می‏خوابد، اما همین که دیدند در روز غدیر شخصی به نام «علی» که از هر فرزندی لایق‏تر است، منصوب شد، امید کفار به یأس مبدل گشت.

2-   آن روز دین هم کامل شد چون در کنار قانون، حاکم آمد؛ در کنار دستور، مجری نصب شد؛ در کنار طرح، الگو معرفی شد و برای ماشین اسلام راننده معین شد. آری دین بی رهبر همچون داروی بی پزشک نمی‏تواند کامل باشد.

3-   امروز نعمتهای الهی درباره شما مسلمانان به اتمام رسید، آری، براستی تمام نعمت‏ها منهای نعمت رهبری ناقص است. چون رهبر است که با هدایت خود مردم را وادار می‏کند که نعمت‏های الهی را در مسیر واقعی آن بکار برند.

4-   امروز که شما دارای قانون و حاکم شدید اسلام با تمام ابعادش کامل شد و من چنین مکتبی را برای شما می‏پذیرم و برای شما داشتن چنین آئینی را می‏پسندم.

حضرت علی «علیه السلام» نفس پیامبر

فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءكُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءكُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ ؛ پس هر کس با تو در مقام مجادله بر آید درباره حضرت عیسی علیه السلام پس از آنکه به وحی خدا از احوال او آگاه شدی بگو: بیایید ما و شما با فرزندان و زنان خود مباهله کنیم (در حق یکدیگر نفرین کنیم) تا لعن و عذاب خدا را بر هر طرف که دروغگو می‏باشد وارد سازیم. (سوره آل عمران، آيه61)

به گفته علامه طباطبايي در تفسیر المیزان تمام مفسرین و اهل حدیث اتفاق دارند و تاریخ هم تأیید کرده که رسول اکرم «صلوات الله عليه و آله» برای مباهله با نصاری جز علی و فاطمه و حسنین «علیهما السلام» کس دیگری را حاضر نفرمود. یعنی برای مباهله تنها به خود و علی «علیه السلام» که مصداق انفسنا بود و به امام حسن و امام حسین «علیهما السلام» که مصداق ابناءنا محسوب می‏شدند و به حضرت فاطمه «سلام الله علیها» که مصداق نساءنا بودند اکتفا نمودند و امتثال امر الهی را به وجود این انوار ملکوتی انجام دادند.

پس حضرت علی «علیه السلام» نفس پیامبر است و این تعبیر می‌رساند که حضرت علی «علیه السلام» از تمام انبیا و اوصیا به جز وجود مقدس پیامبر اکرم «صلی الله علیه و آله وسلم» افضل هستند.

چرا نام حضرت علی «علیه اسلام» در قرآن نیامده است؟

ما پیش از آنکه به این سؤال جواب بدهیم سخنی از شهید دستغیب «ره» را که در کتاب امامت ایشان آمده نقل می‏کنیم، ایشان می‏فرمایند:

از جمله آیاتی که در شأن حضرت علی «علیه السلام» است، اهدنا الصراط المستقیم می باشد. عده ای از مفسرین عامه تصریح کرده‏اند که صراط مستقیم در قرآن مجید، صراط علی بن ابیطالب «علیه السلام» است. در آیۀ اهدنا الصراط المستقیم در سوره حمد، فراء که یکی از قراء قرآن و مفسرین بزرگ عامه است، می‏نویسد: یعنی صراط علی بن ابیطالب علیه السلام و ذریه‏اش.

اما جواب سؤال

اولاً: نام دیگران هم نیست.

ثانیاً: مواردی در قرآن داریم که چون با سلیقه افراد جور در نمی‏آید، آن را با کمال شهامت از مسیر حقیقی خود خارج کرده‏اند و حتی در مواردی می گفتند: که مسائلی را که در زمان پیامبر حلال بوده بنده حرام می‏کنم!

آیا با این روحیه اگر نام حضرت علی علیه السلام در قرآن ذکر می‏شد، برای قرآن خطر نداشت؟ و قرآن در معرض رد و ایراد و اثبات و انکار و تحریف قرار نمی‏گرفت.

ثالثاً: ما اگر صفات و معیارهایی به مردم بدهیم تا خودشان آن را تطبیق بدهند و انتخاب کنند، بهتر است از آنکه نام ببریم. به عبارتی تعلیق حکم بر وصف به اصطلاح ابلغ است.

حال، به چند آیه‏ای از آیاتی که در شأن حضرت امیر علیه السلام است، اشاره‏ای کوتاه خواهیم نمود. انشاء الله

کاری که فرشته ها هم نکردند

وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ؛ و بعضی از مردم برای کسب خشنودی خدا جان خود را می فروشند و خداوند نسبت به بندگان مهربان است. (سوره بقره، آيه 207)

خلاصه ماجرا از این قرار است که: مشرکان مکه قرار گداشتند از هر قبیله ای یک نفر را برای کشتن پیامبر انتخاب کنند و آن حضرت را دسته جمعی از بین ببرند تا بنی هاشم به خونخواهی پیامبر «صلی الله علیه وآله وسلم» قیام نکنند و با این عمل از شر پیامبر راحت شوند. پیامبر «صلی الله علیه وآله وسلم» از نقشه آنان با خبر شد و حضرت علی «علیه السلام» برای اینکه پیامبر به سلامت از مکه خارج شود، آماده شد در بستر ایشان بخوابد.

همینکه حضرت علی «علیه السلام» در آن شب خطرناک به جای پیامبر خوابیدند خداوند به دو فرشته عزیز خود جبرائیل و میکائیل فرمود: من عمر یکی از شما را طولانی تر قرار دادم، کدام یک حاضر هستید ایثار کنید و زندگی دیگری را برخود مقدم دارید و فدای دیگری شوید؟ هیچکدام از آنها حاضر نشدند. خداوند فرمود: اینک مشاهده کنید که چگونه علی ابن ابیطالت «علیه السلام» حاضر است جان خود را فدای رسول خدا کند. این آیه نازل شد و خدا از حضرت علی «علیه السلام» به خاطر این کار خطیر تقدیر نمود.

منابع و مآخذ

1.       قرآن کریم

2.       تفسیر المیزان، علامه طباطبایی (ره)، ج3، چاپ چهارم، 1376.

3.       تفسیر نمونه، جمعی از نویسندگان، ج2، پ بیست و چهارم، تهران، دارالکتاب اسلامیه، 1371.

4.       تفسیر نور، محسن قرائتی، چاپ چهارم، قم:مؤسسه در راه حق، 1375

5.       تفسیر کبیر، فخر رازی، چاپ سوم، جلد 29.

6.       امامت، محسن قرائتی، چاپ یازدهم، قم: دفتر انتشارات اسلامی، 1375

7.       امامت، آیت الله دستغیب، شیراز:دفتر نشر محراب و دفتر نشر سعادت.

8.       ولایت و امامت، آیت الله دستغیب، تهران، واحد کودکان و نوجوانان بنیاد بعثت، 1365.

9.       إعلام الورى بأعلام الهدى‏،‌ شيخ طبرسى‏، چاپ سوم، تهران: اسلاميه‏،  1390 ق‏. ‏

       ....................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391ساعت 23:43  توسط عاشق مولا  | 

بر مدار مهر او گردد زمين ديوانه وار/ /در سماع آيد ز جام عشق او ليل ونهار
او كه از نامش دل آشفتگان, يابد سكون/ /ناجي دارالغرار و شافع دار القرار

كيست او؟ميرعرب شاهنشه با اقتدار
لافتي الا علي لاسيف الا ذوالفقار..

او كه با شمشير برهان ,سركشان را بنده كرد/ /او كه دربستربخفت ومرگ را شرمنده كرد
او كه جسم نيمه جان دين حق ,احيا نمود/ /وزسبوي معرفت ,پر ساغر آينده كرد

كيست او؟ميرعرب شاهنشه با اقتدار
لافتي الا علي لاسيف الا ذوالفقار

او كه پيمان اخوت بانبوت بسته است/ /او بحق پيوسته و از غير حق بگسسته است
سر نهاده بي تعلق بر ره معشوق خويش/ /رقعه آزادگي با مهر خون آرسته است

كيست او؟ميرعرب شاهنشه با اقتدار
لافتي الا علي لاسيف الا ذوالفقار

آن توئي قرآن ناطق در شب قدر آمدي/ /در شب تاريك اذهان, چون مه بدر آمدي
اي كه بر جمع جهالت پيشه بي اعتبار/ /بس صبوري كردي وبا وسعت صدر آمدي

كيست او؟ميرعرب شاهنشه با اقتدار
لافتي الا علي لاسيف الا ذوالفقار

قائد پرهيزكاران ,مقتداي مومنان/ /پيشواي زاهدان وعابدان و عارفان
برزبان عرشيان و فرشيان ذكرعليست/ /نام عليايش تسلي بخش اهل آسمان

كيست او؟ميرعرب شاهنشه با اقتدار
لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار

پينه بسته كتف شب از كيسه نان ورطب/ /ديده ها درانتظار طلعت محبوب شب
آن نسيم مهرباني مي نوازد كوچه ها/ /مي برد از دل ,صفاي روي او رنج وتعب

كيست او؟ميرعرب شاهنشه با اقتدار
لا فتي الا علي لاسيف الا ذوالفقار

بغض سنگيني نهان در سينه داري چاه زار/ /اي كه بعد از فاطمه گشتي علي را غمگسار
در دلت بنهفته اي درهاي غلتان چون صدف / چون بگنجد در كفي, امواج بحر بيقرار......

كيست او؟ميرعرب شاهنشه با اقتدار
لافتي الا علي لاسيف الا ذوالفقار

او كه امشب برده تيغ كينه,كابوسش بخواب/ / شد صلات ودر صفش ابليس,صورت در نقاب
كام محراب از جبينش خورده وسيراب شد/ /رسته از دنياي دون وشد دعايش مستجاب....

كيست او؟ مير عرب شاهنشه با اقتدار
لافتي الا علي لاسيف الا ذوالفقار

زينب محزون بيا شد لحظه هاي واپسين/ /مرگ مادر ديده اي جان دادن بابت ببين
روزگار بي مروت با دل زارت چه كرد/ /زهر جانسوزحسن ,راس حسينت بعدازاين

كيست او؟ميرعرب شاهنشه با اقتدار
لافتي الا علي لاسيف الا ذوالفقار

سوگ مولايم علي شد كو گذرگاه نجف/ /تاكنم برديده سرمه ,خاك درگاه نجف
همنوايم با بقيع و كربلا و كاظمين/ /همچو سامرا و مشهد در غم شاه نجف

كيست او؟ميرعرب شاهنشه با اقتدار
لافتي الا علي لاسيف الا ذوالفقار      (م.ر.شايق)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 21:50  توسط عاشق مولا  |